تبليغاتX
سین جیم 2
مرا آیا امید رستگاری نیست؟
خوابیده ام

پیراهن سپید جاوید

سرد است

و کرم ها و سوسک ها

خورده می شوم

تمام می شوم

و غم ها .امید ها. ستاره ها که مال من نبود

آب می شوم

اشک می شوم

رها رهاتر از خدا

از دود می شوم

برو

چادر سیاهت

خاک می شوم

نبودن آغاز می شود

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 7:39  توسط مهدی ملکی | 

خيال خام پلنگ من به سوي ماه جهيدن بود

وماه راز بلندايش به روي خاك كشيدن بود

پلنگ من-دل مغرورم- پريد و پنجه به خالي زد

كه عشق -ماه بلند من-وراي دست رسيدن بود

گل شكفته خداحافظ اگر چه لحظه ديدارت

شروع وسوسه اي در من به نام ديدن و چيدن بود

من تو آن دو خطيم آري موازيان به ناچاري

كه هر دو باورمان زآغاز به يكدگر نرسيدن بود

اگر چه هيچ گل مرده دوباره زنده نشد اما

بهار در گل شيپوري مدام گرم دميدن بود

شراب خواستم و عمرم شرنگ ريخت به كام من

فريبكار دغل پيشه بهانه اش نشنيدن بود

چه سرنوشت غم انگيزي كه كرم كوچك ابريشم

تمام عمر قفس مي بافت ولي به فكر پريدن بود

                                          ((حسین منزوی))

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 13:57  توسط مهدی ملکی | 

دروغ بود كه ستاره هايت

آفتابي مي شوند

و پنجره ها

در هجوم نور مي شكند

سكوت باد ها را

دستي بر هم نزد

دست باغبان سبز نشد

باغبان مْرد

جنگل در آفتاب سوخت

دروغ مي گفتي

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 7:53  توسط مهدی ملکی | 

چه شد دوباره شكفت ؟

درخت چنار پير

اميد بر اجاقش بسته بودم

يا شاخه اش را دسته تبر ؛ كشتنش را

باد و باران بهارش زنده كرد

يا ترس از تبر ؟

شكوفه هايش خواهند افتاد

و كرم هاي انزوا خانه اش مي كنند

چرا كه هيچ پرنده اي را آشيان نشد

سوزش زخم تبر را بر پايم مي شنوم

پرنده كوچك

بر شاخه ام آشيان مكن

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 7:46  توسط مهدی ملکی | 
وقتی پرنده ای را معتاد می کنند

تا فالی از قفس به در آورد

و اهدا نماید آن فال را به جویندگان خوشبختی

تا شاهدانه ای به هدیه بگیرد

(( پرواز )) قصه بس ابلهانه ایست

از معبر قفس

                                                                                          (( نصرت رحمانی))

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 6:51  توسط مهدی ملکی | 
 

نگو فرشته كوكي دوباره مي خندد

نگو دو دست پر از لطف و مهرباني او

به خاك تشنه اين باغ آب مي بخشد

به من نگو بنشين صبر كن مي آيد

خداي مرده اين شهر سال ها خوابيد

و اين جهان كه پر از مرگ و نفرت و غم بود

به قبر عشق و گل و آرزو مبدل شد

سكوت سينه ام آبستن است فريادي

دو پاي خسته من راست خواهد شد

واين سكوت پر از كينه عاقبت روزي

به مشت محكم مظلوم زور خواهد داد

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 8:2  توسط مهدی ملکی | 
 

كشيد پيكر يك زن به قامت سيگار

سپيد جامه و مرمر تن و پر از شادي

كشيد شعله زبانه و تار مويش سوخت

و دود مي شد و دائم به آسمان مي رفت

ميان شعله و دود پيكر زن سوخت

ولي ميان هوا ها و دود ها انگار

هنوز قامت رويايي همان زن بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 8:14  توسط مهدی ملکی | 
بد ترین اتفاق افتاده بود. نویسنده ای که موضوعات در خواب به او الهام می شد ، دچار بی خوابی شده بود !!
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 5:42  توسط مهدی ملکی | 
+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 7:56  توسط مهدی ملکی | 

سكوت سينه ها آبستن فرياد ديگر بود

پس از لختي

همه فرياد سر داديم:

((خدايا دادمان بستان از اين ديدادگر مردم))

هر از گاهي چنين آشوب مي كرديم!

هميشه خواستار مرگ دشمن از خدا بوديم

خداييشان نبود هرگز

ولي ايمانشان از ما فوي تر بود

به زور پنجه و همت بسي ايمانشان محكم تر از ما بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 7:45  توسط مهدی ملکی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
مگر دیگر فروغ ایزدی آتش مقدس نیست؟
مگر آن هفت انوشه خوابشان بس نیست؟
زمین گندید , آیا بر فراز آسمان کس نسیت؟

نوشته های پیشین
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
پیوندها
سین جیم
آفریدون
آقای علی پاینده
هوشنگ ملکی (شعر)
کانون ادبی فرهنگسرای سلامت
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM